شهر دانش کویر

مرجع دانلود مقاله، پایان نامه و پروژه

 

چهارشنبه, 19 آبان 1395 ساعت 08:29

انشا درباره اذان

انشا درباره اذان

منتشرشده در عمومی

  در دامنه‌ی دو کوه بلند، دو آبادی بود؛ یکی «بالاکوه» و دیگری «پایین‌کوه» نام داشت. چشمه‌ای پر آب و خنک از دل کوه می‌جوشید از آبادی بالاکوه می گذشت و به آبادی پایین کوه می رسید. این چشمه زمین‌های هر دو آبادی را سیراب می‌کرد. روزی ارباب بالا کوه به فکر افتاد که زمین‌های پایین‌کوه را صاحب شود. پس به اهالی بالاکوه رو کرد و گفت:" چشمه‌ی آب در آبادی ماست، چرا باید آب را مفت و مجانی به پایین کوهی‌ها بدهیم؟ از امروز آب چشمه را بر ده پایین‌کوه می بندیم." یکی دو روز گذشت و مردم پایین کوه از فکر شوم ارباب مطّلع شدند و همراه کدخدایشان به طرف بالا‌کوه به راه افتادند و التماس کردند که آب را برایشان باز کند. اما ارباب پیشنهاد کرد که یا رعیت او شوند یا تا ابد بی آب خواهند ماند و گفت: بالاکوه مثل ارباب است و پایین کوه مثل رعیت. این دو کوه هرگز به هم نمی رسند. من ارباب هستم و شما رعیت!

     این پیشنهاد برای مردم پایین کوه سخت بود و مردم قبول نکردند. چند روز گذشت تا اینکه کدخدای پایین‌ده فکری به ذهنش رسید و به مردم گفت: بیل و کلنگتان را بردارید تا چندین چاه حفر کنیم و قنات درست کنیم. بعد از چند مدت قنات ها آماده شد و مردم پایین کوه دوباره آب را به مزارع و کشتزارهایشان روانه ساختند. زدن قنات‌ها باعث شد که چشمه‌ی بالاکوه خشک شود. این خبر به گوش ارباب بالاکوه رسید و ناراحت شد و چاره‌ای جز تسلیم شدن نداشت؛ به همین خاطر به سوی پایین کوه رفت و با التماس به آنها گفت: شما با این کارتان چشمه‌ی ما را خشکاندید، اگر ممکن است سر یکی از قنات‌ها را به طرف ده ما برگردانید . کدخدا با لبخند گفت: اولاً؛ آب از پایین به بالا نمی‌رود، بعدهم هم یادت هست که گفتی: کوه به کوه نمی‌رسد.تو درست گفتی:

کوه به کوه نمی ‌رسد اما آدم به آدم می رسد.

 

 

منتشرشده در عمومی
دوشنبه, 20 مهر 1394 ساعت 09:39

انشا درباره نامه ای به خدا

نامه ای به خدا

خدای خوب من سلام:

بارالها گاهی احساس میکنم که مرا فراموش کرده ای حس میکنم که صدایم به آسمانت نمیرسد دوست دارم فریاد بزنم اما غافل از اینکه درست در همان لحظه که من چنین احساسی دارم تو به من نزدیکتر هستی ـ تو برای من نشانه ای فرستاده ای تا به من یادآوری کنی که مرا فراموش نکرده ای اما من به جای آنکه خوشحال شوم وبیشتر از پیش شکر تو را به جای آورم غمگین شده و نقاط ناامیدی درون من بیشتر وبیشتر می شود تا آنجا که به سوی بندگانت می روم واز آن ها یاری می طلبم وپس از اینکه از آنها نیز ناامید گشتم تو خود دوباره چراغ امیدی را در دلم روشن میسازی ومن نیز به سوی تو می آیم ـ تو در تمام این لحظات شاهد اعمال من هستی وضعف مرا در ایمان می بینی

افسوس که ما چون تو بزرگی را هنوز نشناخته ایم...

ای کاش قبل از ناشکری به حکمت کار پی می بردیم ...

ای کاش در طوفان حوادث این نکته را از یاد نبریم که میگویند:

خدا گر زحکمت ببندد دری                ز رحمت گشاید در دیگری

به راستی که لایق پرستش و دوست داشتنی.

ای دهنده بی منت از تو سلامتی ـ عاقبت بخیری وعشق و محبت به خودت را برای خودم ودوستانم خواستارم.

از تو میخواهم صبری همچون ایوب به من عطا کنی تا بتوانم مشکلات زندگی را صبورانه پشت سر بگذارم اما ظرفیت آن را هم به من بده.

خدایا لحظه ای مرا به خودم وامگذار.

ظهور یگانه منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج)را نزدیک بگردان.

به ما چشمی بینا و گوشی شنوا ده تا بتوانم نعمت هایت را ببینم و سخن حق را بشنوم.

من ودوستانم را در سایه محبت و عطوفت خود قرار ده.

منتشرشده در مذهبی
دوشنبه, 06 مهر 1394 ساعت 21:34

انشا درباره احمد جام

انشا درباره احمد جام

 

ادامه مطلب را بخوانید

خانه ی مورد علاقه ی خود را توصیف کنید.

 

ادامه مطلب را بخوانید

منتشرشده در عمومی
شنبه, 06 دی 1393 ساعت 19:28

انشا درباره اسمان کویر

انشا درباره اسمان کویر

 

ادامه مطلب را بخوانید
منتشرشده در عمومی

 

 کليه مطالب اين مجموعه طبق قوانين نرم افزاری متعلق به سايت شهر دانش کویر می باشد، در صورت استفاده با ذکر نام موردی ندارد.
© 2013-2014 Kavirpedia.ir